ازدوج، یزدوج، ازدواج!
ازدوج، یزدوج، ازدواج!
2000سال پیش
پدر رو به دختر ده
ساله خویش: دخترم تا به حال 300 مرد جوان برای دستیابی به عشق و وصال تو
تن به مبارزه داده اند و به درک واصل شده اند ، بیا به این جنگ و خون ریزی
پایان ببخش، به یکی از این مردان جوان، غیور و مبارز که هر یک از قهرمانان
عصر ما به حساب میان، جواب مثبت بده و ازدواج کن.
دختر:نه
پدر جان هنوز 200 مرد جنگجو و قهرمان هستند که خواهان عشق و وصال منند، من
با کسی ازدواج خواهم کرد که از مبارزه زنده بیرون آید و در دنیا بی همتا
باشد.
200سال پیش
پدر رو به دختر پانزده ساله خویش:دخترم خواستگار جدیدت فلان الدوله صدر اعظم دربار ایران است با او چه کنیم
دختر: از اسمش خوشمان نیامد، او را سر ببرید، بعدی لطفاً
20 سال پیش
پدر
رو به دختر هفده ساله خویش: دخترم اصغر آقا و اکبر آقا و احمد آقا و کوکب
خانم و کبری خانوم و صغری خانم و تنی چند از سکنه محل و کسبه بازار ازت
خواستگاری کردن نمی خوای به یکیشون جواب مثبت بدی؟
دختر:آقا جون راستش من میخوام ادامه تحصیل بدم اما بازم هر چی شما بگید.
2 سال پیش
پدر رو به دختر بیست و پنج ساله خویش: دخترم همین الان تو خیابون یه پسر دیدم!
دختر: کو بابایی؟ کجاست؟ بدو بگیرش، بدو بابایی بپا در نره.
2 روز قبل
پدر رو به دختر سی ساله خویش : دخترم امروز آگهی دادم غصه نخور جور میشه
دختر:بابایی من که چشم آب نمیخوره حالا بخون ببینم چی نوشتی!
پدر
: دختری دارم زیبا، سالم، بدون رنگ خوردگی، اکازیون بدون مهر و شیر بها،
همراه با خونه، ماشین و امکانات جانبی و هزاران مزایای دیگر، به پسری
الاف، بی پول، معتاد، سیاه مست جهت گذران زندگی و دادن دستور و زدن غر
نیازمندیم در صورت اعلام آمادگی سند خانه را پشت قباله می اندازیم با تشکر.
2 سال بعد
پدر رو به دختر پنجاه ساله خویش: دخترم پس کی می خوای جواب این خواستگارت رو بدی
دختر: وا.... دَدی باز توهم زدی؟
20 سال بعد
پدر: پسرم رسیدی خونه زنگ بزن نگران نشم، میگن باز دخترا حمله کردن!
منبع : دست نوشته هاي يك مترسك
+ نوشته شده در شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸ ساعت 5:23 توسط سینا
|
